تبليغاتX
دلم صید تو شد صیاد
صیاد دلـــها 14

 

شهید صیاد به روایت همسرش

 

شهادت آرزوي همسرم بود، همه وجود او صرف خدمت به انقلاب و كشور شد و با وجود ساعت هاي متمادي

 كار شبانه روزي هرگز از كار زياد خم به ابرو نياورد.

 شهيد صيادشيرازي فردي بسيار صبور بود و دعايش هميشه اين بود كه خداوند به او شهادتش را در راهش

را نصيب كند و ما خانوادگي در امامزاده صالح آرزوي شهادت كرديم.

 او عاشق ولايت بود و به بسيجي ها عشق مي ورزيد. چرا كه خودش را هم يك بسيجي مي دانست.

+ نوشته شـــده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعــت8:43 تــوسط قاصدک گمنام |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین

سفرت به خير
خداحافظ، همين حالا، همين حالا كه من تنهام!
خداحافظ، به شرطي كه، بفهمي تر شده چشمام!
خداحافظ كمي غمگين!
به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني كه منو از چشم تو مي ديد!
اگه گفتم خداحافظ، نه اينكه رفتنت سادست
نه اينكه مي شه باور كرد، دوباره آخر جادست
خداحافظ، واسه اينكه نبندي دل به رويا ها
بدوني بي تو و باتو همينه اسم اين دنيا
خداحافظ، خداحافظ!
همين حالا، همين حالا!



هميشه دوستت دارم

 

 

 

 

امير سپهبد علي صياد شيرازي: صياد دل ها

 

 
‪ ۲۱فروردين، سالروز شهادت اميري است كه اسوه وفاداري و عشق بود؟ سردارعلي صياد شيرازي؟ همو كه مي‌گفت: -قهرمان كسي است كه در جهاد اكبر، بر نفس اماره خود غالب آمده باشد، آن طوري كه آرزوي يك بار غفلت كردن و خدا را از نظر دور داشتن را در دل شيطان به گور فرستد. قهرمان كسي است كه در وابستگي به خدا و خط ولايت، آن چنان آبداده و توان مند شده باشد كه با اطمينان قلبي، مهياي انجام هر تكليفي باشد كه از محور ولايت بر عهده او بسپارند. قهرمان كسي است كه دل به دنيا نسپارد و در التهاب هجرت به دياردوست، سر از پا نشناسد و شهيد صياد شيرازي، در عرصه‌هاي مختلف اجتماعي و نظامي، حقيقت اين قهرمان را در وجود خويش متبلور ساخت.


امروز روزي است كه شهيد علي صياد شيرازي، يكي از بزرگ مردان عرصه ايثار و از خود گذشتگي، قدم از عرصه خاكي بر مي‌دارد و پاي در گستره آسمان‌ها مي نهد. در ميان ياران دير آشناي خود، به مهماني مي‌رود و هلهله شادي ملائك را به هنگام ورود خود به فردوس برين، به گوش جان مي‌شنود، او امروز مي رود تا نداي مظلوميت ايران وايرانيان، ديگر بار در گوش جان جهانيان طنين اندازد و آنان را شرمنده خويش سازد.


امير شجاع و دلاور ارتش پر افتخار جمهوري اسلامي ايران، سپهبد صياد شيرازي، نامي پرافتخار و جاودانه است كه با هشت سال دفاع مقدس و دلاوري‌ها و از خودگذشتگي ها، عجين مي‌باشد. اين عارف عاشق، نمونه بارز شرف و غيرت ايراني بود كه جان شيرين خويش را، فداي عزت و سربلندي اسلام و ولايت نمود.

سپهبد سرافرازي كه عمر با بركت خويش را، در راه خدمت به ملت و مملكت اسلامي اش، سپري نمود و در راه رسيدن به لذت وصل، هرگز دل به زيورهاي دنيوي نبست و عارفانه و عاشقانه، سلوك وصل را طي نمود تا آن گاه كه جام شيرين شهادت را سركشيد.

                                          شادی روح پاکشان صلوات

+ نوشته شـــده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعــت13:47 تــوسط قاصدک گمنام |
ای که مرا خوانده ایی راه نشانم بده
 

صیاد چقدر خوبی ! اینقدر خوبی که دلها خود به خود صید تو می شود. این دفعه هم خودتون واسطه شدید 

. و... چه لذتی داره برای راهی شدن یه عده به دیار شهدا چند نفری تلاش کنن و برا اطلاع رسانی 

پوستر چاپ کنن ،پیام کوتاه بزنن اما اینا همش بی فایده ست . اونی که دعوت شده از طرف شهدا میره به 

این سفر . حین کار که داری تلاش میکنی ، وقتی ثبت ناما تکمیل شده ! بهت بگن اردو کنسل شد چه 

حالی پیدا میکنی ؟؟؟ شاید یکی دو روز ناراحت بشی ، داغون بشی و...

شایدم ناراحت بشی و پاتو تو یه کفش بکنی و بگی امسال باید این اردو راهی این سفر بشه وتلاشتو 

ادامه بدی ، بعد از دو شب یکی از راویت گرای مناطق از پادگان حمید بهت زنگ بزنه و بگه من دارم به

شما ها قبطه می خورم . خیلی حرفه ها !!! اونجاست که تو داغون میشی و دنبال واسطه می گردی

که بعد چند روز کار خودش  و نشون میده ...

بعد مسئولا زنگ میزنن میگن بیاین که کارتون درست شد و میتونید برید اردو .....   

+ نوشته شـــده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعــت8:1 تــوسط قاصدک گمنام |
موضوع.با خودتون!!!........؟؟؟؟

دلم خیلی گرفته!!!

وقتی دلمون می گیره سعی میکنیم با یکی صحبت کنیم که از لحاظ روحی آروم بشیم..آروم که هیچی میتونم

بگم داغونم شدم.

مدتیه دیگه نمی تونم با کسی درد دل کنم یعنی...!!!

این دفعه خجالتم میکشم درد دلمو به شهید صیادم بگم!!

این دفعه  خجالت میکشم بهش بگم دوباره واسطه بشه!!

این دفعه...

خودمم موندم!!

؟؟؟

بدی کردیم و خوبی یادمان رفت

ز دلها لایروبی یادمان رفت

به ویلای شمالی خو گرفتیم

شهیدان جنوبی یادمان رفت...

 

+ نوشته شـــده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعــت0:7 تــوسط قاصدک گمنام |
صیاد دلها 13
 

 

 

 

 به گفته خواهر شهید صیاد

خانه مان انزلى بود. زنگ زده بود كه «بين ساعت يك تاپنج عصر مى آيم.»

مدت ها بود نيامده بود. از خوشحالى بال درآوردم. فكر مى كردم بين اين چهار ساعتى كه گفته، مى رسد. غذا را حاضر كردم و منتظر شدم. وقتى آمد، فهميدم كه فقط چهارساعت پيش ما مى ماند; يك تا پنج. ناراحت شدم. گفتم «يعنى چى؟ چرا اين قدر كم؟»

طاقت نياوردم. زدم زير گريه. گفتم «حق دارين داداش. خونه ما محقره. درسته، نمى تونيم از شما خوب پذيرايى كنيم; مث يك تيمسار. درست مى گيد، حق با شماست.»

نمى دانستم كه براى كار ادارى آمده گيلان. توى استاندارى جلسه داشت.

رفتم توى آشپزخانه. داشتم ماهى سرخ مى كردم كه آمد. صورتم را بوسيد. گفت «ماهى ها رو نسوزونى.»

رفت كارش راجورى تنظيم كرد كه يك شب پيشمان بماند

+ نوشته شـــده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعــت11:11 تــوسط قاصدک گمنام |
"ســـــــــــــــــــــــــلام"

 

دوباره تنگ شد این دل، ولی برای خودم

برای گریه ی یکریز و های های خودم

خودم نیم، که خودم در شلمچه جاماندست

دوباره کاش بیفتم ، به دست و پای خودم

 

 

 

سلام ای سرزمین شلمچه

سلام برتو ای قرار بی قراری.ای جائیکه نه چندان دور نردبان معراج و ترقی بودی.

سلام بر تو ای نقطه تلاقی عرش با فرش.

سلام برآن نیمه شب هایت.

سلام برآن فضای عارفانه و عاشقانه ای که شب زنده دارانت با ترنم زیبا و ملکوتی ،الهی العفو ، می آفریدند.

سلام بر نماز شبهایی که در سنگرهای آسمانی تو آغاز می شد و در بهشت خاتمه می یافت.

وباز سلام بر تو ای شلمچه، ای جبهه عاشقان ، ای تمامیت عرشیان، شلمچه تو مانند موج درهم شکسته می مانی.

به ساغری که خالی از شهد لقاء وبند نام شهادت شده است. به دریایی که در بستر خویش آرام خفته است . شلمچه جزر و مدّت کجا رفت؟؟؟

هرگاه بسیجی ها در تو نیستند موج شرارهایت درون تو فرورفته است.

شلمچه جا دارد امروز چفیه ام را بر سر بکشم و اشک حسرت از چشمان ملتهبم جاری کنم و فریاد بکشم من جامانده ام...

من جا مانده ام...

 

+ نوشته شـــده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعــت11:57 تــوسط قاصدک گمنام |
ٍٍٍِِِشهــــــــــــــــــــــــدا شرمنده ام......

 

شهدا به خدا شرمنده ایم .

یاد پلاک بخیر که شماره پرواز بود.

یاد چفیه بخیر که علامت زهد بود و برآورنده بسیاری از نیازها.

یاد پوتین هایی بخیرکه مشکی بودند اما از پس خود ذره ای تیرگی وتاریکی برجای نگذاشتند

یاد لباس هایی بخیر که از بس عزیز بودند، خدا زمین را به رنگ آنها آفرید.

یاد بی سیم بخیر که رابط ما و آسمان بود .

یاد مین بخیر که سکوی پرواز بود .

یاد گلوله ها بخیر که قاصد وصال بودند .

یاد سنگر بخیر که مفصل ترین میهمانی اشک و خلوص را بدون خرجهای کلان ترتیب می داد.

                           کوتاهي کرديم ... فريب خورديم ... فراموش کرديم ...

+ نوشته شـــده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعــت10:40 تــوسط قاصدک گمنام |
دلم صید تو شد...

همایش رهبری در نگاه شهید صیاد شیرازی و گرامی داشت ۹ دی ماه

با حضور " امـــــــــــــــیر آراســــــــــته " معاون هماهنگ کننده نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران

زمان: دوشنبه ۱۲/۱۰/۱۳۹۰

ساعت شروع مراسم : ۱۷ الی۲۰

مکان: مشهد مقدس ، خیابان آبکوه ، جنب اداره اوقاف ، تلار همایشهای نــــــــــــور

منتظر حضور گرمتـــــــــــــــــــــان هستیم.

 یا علی"ع"

+ نوشته شـــده در شنبه دهم دی 1390ساعــت16:37 تــوسط قاصدک گمنام |
صیـــــــــاد دلهـــــــــــا12

شهید صیاد شیرازی
دختر شهید صیاد شیرازی نقل می کند: سال قبل از شهادت، پدرم برای چند ماهی هفته‌ای یک بار در حضور مقام معظم رهبری جلسه‌ای داشت. خودش می گفت که خستگی کار هفته را فقط با یک تبسم آقا از تن بیرون می‌کند .

  

مشغله و مسئولیت فراوان پدر در بحرانی‌ترین برهه‌های تاریخی کشور سبب گردید که دختر کوچکش آن گونه که باید نتواند زندگی را در کنار او به تجربه بنشیند، با این همه کیفیت بالای تربیتی و تجربه‌های گرانقدر پدر تا بدان پایه است که هنوز از پس سالیان طولانی، از سلوک او درس می‌گیرد و تنها حسرتش این است که چرا نتوانست بیش از این بیاموزد.
 
 

 

* چه تصویری از پدرتان در ذهنتان نقش بسته است؟



**بخشی از خاطرات من از پدر برمی‌گردد به شش هفت سالگی من که جنگ شروع شد. آن موقع بچه بودم و خیلی یادم نمی‌آید، ولی بابا غالباً پیش ما نبود. ده سال تمام مادرم به تنهائی بار زندگی را به دوش کشید.
 
 


* آیا دوری از پدر برایتان خیلی سخت بود؟

 


** در عالم بچگی دلم می خواست بابا در کنارمان باشد. می‌رفتیم مسافرت یا پارک، می‌دیدم بچه‌های دیگر با پدرهایشان آمده‌اند، با هم می‌گویند و می‌خندند و تفریح می‌کنند و دلم می‌سوخت کاش پدر ما هم در کنار ما بود. با این که خیلی کم می‌دیدمش، ولی خیلی دوستش داشتم. همان زمان جنگ یکی از من پرسید: "اگر پدرت شهید بشود چه کار می‌کنی؟ " گفتم: "آن قدر غذا نمی‌خورم تا بمیرم. "
 


دلتنگ بابا بودیم و زیاد نبودنش پیش ما باعث شده بود که از او دور شویم. مامان جای بابا را هم برای ما پر می‌کرد. البته بابا دورادور مراقب ما بود. مثلاً در زمان جنگ از همان منطقه زنگ می‌زد مدرسه‌ام و وضع درس‌هایم را می‌پرسید، ولی کم آمدنش به خانه یک فاصله‌ای بین من و او ایجاد کرده بود. باهاش غریبی می‌کردم. این اخلاق او هم که محبتش را خیلی ظاهر نمی‌کرد، این فاصله را بیشتر کرده بود.
 


بابا خیلی جدی بود و هیچ وقت مستقیم محبتش را نشان نمی‌داد. نه فقط محبت کردنش که دعوا کردنش هم غیرمستقیم بود، یعنی اصلاً دعوا نمی‌کرد. هیچ وقت این طور نبود که سرمان داد بزند یا حرفی بزند که شنیدنش برای ما سخت باشد. تذکر می‌داد. وقتی کار اشتباهی می‌کردم، صدایم می‌‌کرد و می‌برد توی اتاقش. این طرز تذکر دادنش از صدتا داد زدن و دعوا کردن برایم سنگین‌تر بود. بیشتر هم به خاطر مادرمان به ما تذکر می‌داد. خیلی روی احترام گذاشتن به مادرمان حساس بود. چه درباره من و چه برادرهایم. این طرز برخوردش، برخورد احترام آمیزش، اخلاق جدی‌اش و کار و مشغله زیادش که باعث می‌شد خیلی کم ببینمش، باعث شده بود که نتوانم خیلی مثل پدر و فرزندهای دیگر با او راحت باشم. از او دور شده بودم و خودش هم فهمیده بود.
 
 


* این فاصله ادامه داشت؟

 

 


** نه، یک روز صدایم کرد و رفتم توی اتاقش. جلوی پایم بلند شد و من از خجالت سرخ شدم. گفت "بیا بنشین. " نشستم. گفت "مریم جان، از فردا بعداز نماز صبح می‌نشینیم و با هم چهل و پنج دقیقه حرف می‌زنیم. " این برنامه گذاشتن و این که دقیقاً چهل و پنج دقیقه با هم حرف بزنیم، برایم عجیب نبود. به اخلاقش وارد بودم و می دانستم که همه کارهایش همین طور دقیق است، ولی چیزی که عجیب بود این بود که هر روز باید بنشینیم و حرف بزنیم، ولی درباره چه. همین را پرسیدم. گفت "درباره هرچه خودت بخواهی. " فردا صبح بعد از نماز رفتم اتاقش. اول سوره والعصر را خواند و بعد منتظر ماند تا من حرف بزنم، ولی آن قدر از او خجالت می‌کشیدم که نمی‌توانستم سرم را بلند کنم. دید ساکت مانده‌ام، خودش شروع کرد به حرف زدن. تا یک مدت خودش موضوع را انتخاب می‌کرد و درباره‌اش حرف می زد. اوایل فقط گوش می‌دادم، ولی کم کم من هم شروع کردم به حرف زدن.
 


درسم که تمام شد، رفتم و رانندگی یاد گرفتم، ولی بابا نگذاشت تنها پشت فرمان بنشینم و گفت: "درست است که گواهینامه داری، ولی باید دستت راه بیفتد تا بگذارم تنهایی رانندگی کنی. " مدت‌ها صبح‌ها نیم ساعت، چهل و پنج دقیقه می‌رفتیم بیرون و گشت می‌زدیم. من پشت فرمان می‌نشستم و بابا کنارم می‌نشست و راهنمایی می‌کرد. دور می‌زدیم. می‌رفتیم نان می‌خریدیم و برمی‌گشتیم.
 

آن قدر صبح‌ها با هم نشستیم و حرف زدیم و رفتیم بیرون که دیگر آن رودربایستی، آن خجالت و آن فاصله از بین رفت و چقدر شیرین بود و چقدر لذت‌بخش. پدرم را تازه پیدا کرده بودم و تازه داشتم انس می‌گرفتم.
 


دو ماه قبل از شهادتش برایم مشکلی پیش آمد. لازم بود به کسی بگویم که هم محرم باشد هم فهمیده و دانا که بتواند مشکلم را حل کند. فکر کردم چطور است به بابا بگویم. دیده بودم که فامیل برای بابا احترام عجیبی قائلند و به او به چشم یک راهنما و یک بزرگ‌تر نگاه می‌کنند و مشکلاتشان را به او می‌گویند. من چون تا قبل از آن با بابا رودربایستی داشتم، نمی‌دانستم که اگر مشکلاتم را برایش بگویم چطور می‌شود، ولی آن روز تصمیم گرفتم بگویم و گفتم. بابا آن قدر قشنگ مشکل مرا فهمید و راهنمائیم کرد که افسوس خوردم که چرا زودتر حرف‌هایم را به پدرم نگفته‌ام. یک دوست خوب و یک معلم دلسوز در زندگی‌ام بود و من ندیده بودمش. آن روز که بابا جواب سئوالم را آن قدر زیبا، واضح و عمیق داد و راهنمائیم کرد، انگار تازه پیدایش کرده باشم. افسوس خوردم که چرا زودتر از این به سراغش نرفته‌ام. دو ماه بعد بابا شهید شد و آن افسوس و حسرت هنوز با من هست.
 


* از دوران دفاع مقدس، از رابطه پدر و فرزندی چه خاطره پررنگی در ذهن دارید؟

  



** اوایل جنگ بود، کلاس دوم دبستان بودم و هر لحظه آماده شنیدن خبر ناگواری از جبهه بودیم که به ما اطلاع دادند پدرم زخمی شده و به منزل خواهد آمد، اما جزئیات را به ما نگفته بودند. پدرم را در حالی که روی برانکارد بود به منزل آورند. من از دیدن حال وخیمش وحشت کرده بودم، ولی پدرم با همان لبخند همیشگی، مرا در آغوش گرفت. وقتی زخم‌های عمیقش را پانسمان می‌کردند، درد را در چهره او می‌دیدم، ولی پدرم تنها تکبیر می‌گفت.

پدرم مردی صبور و با ایمان بود و همواره می‌گفت: "عشق خدا مرا مقاوم کرده و هیچ گاه خسته نمی‌شوم. " پدرم مصداقی از تأکید قرآن کریم مبنی بر جدیت و قاطعیت در برابر دشمن و رحمانیت در برابر دوست و مؤمنین بود و از کاری که دشمن شادکن باشد گریزان بود. حتی در سخت‌ترین شرایط زندگی هم از اینکه با بیان ناراحتی، ذره‌ای موجب شادی دشمن شود، پرهیز می‌کرد.

یادم می‌آید یک بار ایشان دچار مجروحیت وخیمی شده بود و بنا به ملاحظاتی قرار بود در منزل تحت درمان قرار گیرد. قبل از اینکه او را با این وضعیت ببینم، همه‌اش در این فکر بودم که پدرم را در حالت درد و رنج خواهم دید؛ اما وقتی برای اولین بار چشمم به او افتاد، دیدم لبخندی بر لب دارد.تا خواست گریه‌ام بگیرد، با همان صلابت همیشگی‌اش امر کرد که "گریه ممنوع ". هر تیری که از بدن وی بیرون می‌آ‌وردند، ما به جای هر ناله و دردی، فقط صدای تکبیرش را می‌شنیدیم.

 

* اوقات فراغتشان را در منزل چگونه می‌گذراندند؟

  

** خیلی کم تلویزیون نگاه می‌کرد. برنامه‌هایی را می‌دید که به کارش مربوط می‌شد؛ بیشتر اخبار و تفسیر سیاسی. فقط بعضی از سریال‌ها را دوست داشت. سریال امام علی(ع) و مردان آنجلس را خیلی دوست داشت. بقیه ی وقتش را به کار می‌گذراند یا مطالعه و همه کارها را هم سرِ وقت و با برنامه. خیلی دوست داشت ما هم مثل خودش منظم باشیم؛ دقیق و سرِ وقت مثل خودش، ولی نمی‌شد. نمی‌توانستیم. هر کار می‌کردیم حتی به گرد پایش هم نمی‌رسیدیم. البته وادارمان نمی‌کرد. خیلی‌ها فکر می‌کنند ارتشی‌ها خانه را می‌کنند پادگان، ولی توی خانه ی ما اصلاً این طور نبود. هیچ وقت برای هیچ کاری وادارمان نمی‌کرد.. باهامان حرف می‌زد و قانعمان می‌کرد یا به ما تذکر می‌داد. می‌گفت "دوست دارم همه ی کارهایتان مرتب و منظم باشد. صبح‌ها ورزش کنید.

 
 
وقتتان را هدر ندهید. " ما هم سعی می‌کردیم برای خودمان برنامه بریزیم، ولی هیچ وقت مثل بابا نمی‌شد. برای کوچک‌ترین کارهایش برنامه ی زمانی داشت. مثلاً از ساعت 9:45 تا 11:22 مطالعه می‌کرد؛ به همین دقیقی و همیشه. فقط بعضی روزها این طور کار نمی‌کرد. روزهای شهادت ائمه و ایام عزاداری این قدر برای کارهای خودش دقیق وقت نمی‌گذاشت. می رفت توی اتاق و درباره کسی که روزِ شهادتش بود، مطالعه می‌کرد. می‌گفت "این روز را تعطیل کرده‌اند که با ائمه بیشتر آشنا بشویم. " در این روزها، بابا یک طور دیگری می‌شد، مخصوصاً محرم‌ها ساکت و کم حرف می‌شد و ناراحتی از صورتیش می‌بارید. برعکس، روزهای عید و ولادت ائمه پیدا بود که خوشحال است. به ما هم خوشحالی‌اش را منتقل می‌کرد. از دو روز قبل شیرینی سفارش می‌داد تا آن روز که می‌آید خانه، دست خالی نباشد. به روزهای ولادت بیشتر از عید نوروز اهمیت می‌داد و به عید غدیر از همه بیشتر. آن عید غدیر آخر را هیچ وقت یادم نمی‌رود. صبح آن روز رفته بود پیش مقام معظم رهبری. آن روز ایشان با درجه ی سرلشکری‌اش موافقت کرده بودند. وقتی برگشت، از همیشه خوشحال‌تر بود.
 


 
شهید صیاد شیرازی

 
 
 
* از دریافت درجه خوشحال بودند؟

 

* بله، خبرش را مادرمان داد. همه‌مان جمع بودیم. قرار گذاشتیم جشن بگیریم و قبل از اینکه بابا برگردد، رفتیم برایش هدیه گرفتیم. بابا که از درآمد تو، ریخیتم دورش و شلوغ کردیم و بوسیدیمش و تبریک گفتیم. با خنده گفت "عید شما هم مبارک " گفتیم "عید که سرِ جای خود. سرلشکریتان مبارک باشد. " از ته دل خندید، گفت "پس به خاطر این است. " بعد که نشستیم، گفت: "من هم خوشحالم، اما خوشحالی‌ام بیشتر به خاطر این است که آقا از من راضی‌اند. آن لحظه که درجه را روی شانه‌ام می‌گذارند، حس می‌کنم از من راضی‌اند و همین برایم بس است. " می‌گفت خوشحالی‌ام از بابت ارتقاء درجه نیست، بلکه به این دلیل خوشحالم که کارهایم مورد رضایت آقا واقع شده و معلوم است امام زمان(عج) نیز از این کارها رضایت دارند. هیچ سرمایه‌ای بالاتر از رضایت ولایت برای من وجود ندارد.

 
 


* از آن روز عید غدیر خاطره دیگری هم به یاد دارید؟

 

** قرار بود آن روز برویم خانه پدر و مادر همسرم. بابا گفت: "من هم می آیم. عید نوروز فرصت نکردم بروم خانه‌شان بازدید. بگذار باهم برویم. "

بعداز ظهر با ماشین بابا رفتیم. خودش رانندگی می‌کرد. همین طور که پشت فرمان بود، شروع کرد به حرف زدن. از زندگی‌اش گفت، از گذشته‌هایش. گفت: "مریم جانم، خدا خیلی توی زندگی به من لطف داشته. همیشه کمک کرده و هیچ وقت تنهایم نگذاشته. " اشک توی چشم‌هایش جمع شده بود. باز گفت، "الحمدالله به هیچ کس بدهی ندارم. همه ی بدهی‌هایم را داده‌ام. نماز و روزه ی قضا هم ندارم. " نمی‌دانم چرا اصلاً با خودم نگفتم که بابا این حرف‌ها را چرا به ما می‌زند و روز عیدی این حرف‌ها یعنی چه؟ آن روز آخرین روزی بود که پدرم را دیدم؛ یک هفته قبل از شهادتش بود.

 


* رابطه پدرتان و رهبری چگونه بود؟

شهید صیاد شیرازی و رهبر معظم انقلاب اسلامی ، امام خامنه ای
 

 
 
** سال قبل از شهادت، پدرم برای چند ماهی در سمت جانشینی ستاد کل نیروهای مسلح، لازم بود هفته‌ای یک بار در حضور مقام معظم رهبری جلسه‌ای داشته باشد. خودش تعریف می‌کرد که خستگی کار هفته را فقط با یک تبسم آقا از تن بیرون می‌کند.
 
 
 
 


* گفتید ناراحتی‌شان را غیر مستقیم ابراز می‌کردند، یعنی هیچ وقت عصبانی نشدند؟

 

** من که فرزندش بودم یک بار هم عصبانیتش را ندیدم. داد زدنش را ندیدم. همیشه مسائل کاری‌اش را همان جا سرِ کار می‌گذاشت و سرِ حال و با لبخند می‌آمد خانه. ناراحتی‌اش وقتی بود که می‌دید دیگران به جای خدا، منفعت شخصی خودشان را در نظر می‌گیرند. یا وقتی می‌نشست پای تلویزیون و اخبار گوش می‌کرد، غصه را در صورتش می‌دیدم. جنگ بوسنی، فلسطین و لبنان را که نشان می‌‌داد، با ناراحتی و هیجان می‌گفت: "کاش آقا به من اجازه بِدهند که دوستانی را که می‌شناسم و مخلص هستند بردارم و برویم به کمک این ها. " نمی‌توانست ببیند که مسلمان‌ها این طور تحت فشار و ظلم و ستم هستند و او کاری از دستش برنمی‌آید. واقعاً آرزویش بود که برود بجنگد.

 
 
 


* در آن سن همچنان آمادگی انجام چنین کارهایی را داشتند؟

  

  

** بالای پنجاه سال سن داشت و چند برابر ما که جوان بودیم، انرژی کارکردن داشت. با آن سن و سال برنامه‌های سنگین عبادی برای خودش می‌ریخت و تازه از صبح زود بیدار بود و تا نیمه‌های شب کار می‌کرد. مطالعه می‌کرد. اینجا و آنجا سخنرانی داشت. نه فقط در تهران. روزهای تعطیلش را می‌رفت شهرستان‌های دور برای سخنرانی. وقتی به او می‌گفتم که شما چرا می‌روید؟ کس دیگری برود، شما باید بیشتر استراحت کنید، می‌گفت: "نه دخترم، آنجا کسی نمی‌رود سخنرانی. شهرهای بزرگ را مسئولان راحت قبول می‌کنند و می‌روند، ولی اینجاها کسی نمی‌رود ".



گاهی که با او می‌رفتم، می‌دیدم که بعد از تمام شدن سخنرانی‌اش مردم می‌ریزند دورش و می‌بوسندش و سرِ دست بلندش می‌کنند. او را در آغوش می‌گیرند و صورتش را غرق بوسه می‌کنند. با این که بعد از جنگ از بابا در رادیو و تلویزیون و روزنامه‌ها حرفی نبود، ولی هرجا می‌رفتیم با همان عنوان فرمانده زمان جنگ می‌شناختندش و دورش را می‌گرفتند و ما تعجب می‌کردیم.



الان دیگر تعجب نمی‌کنم. بابا خودش را برای خدا خالص کرده بود و خدا هم به او عزت داد. بعد از شهادتش، پنجاه روز در خانه و کوچه و محله‌مان عزاداری بود حتی بیشتر. خیلی‌ها شاید حتی یک بار هم اسم پدرم را نشنیده بودند، ولی برای شهادتش بیشتر از خودمان گریه کردند. پنجاه روز توی این خیابان دسته‌های عزاداری از همه جای ایران می‌آمدند و می‌رفتند. کی به آنها گفته بود بیایند؟ خدا به پدرم عزتی داد که نتیجه اخلاصش بود. اخلاصی که من در هیچ کس ندیده بودم.



پدرم در هیچ حال از یاد خدا غافل نبود و قبل از انجام هر کاری وضو می‌گرفت و می‌گفت: "کارم را در راه خدا انجام می‌دهم. " به همین جهت، هنگام شهادت نیز وضو داشت و با پیکری مطهر به آرزوی خود برای شهادت در راه خدا نایل شد. منافقین در حقیقت وسیله‌ای شدند تا پدرم به آرزویش برسد.

 


* خبر شهادت را چگونه شنیدید؟
 

** شب بیست و یکم فروردین ماه جایی مهمان بودیم. شب دیروقت رسیدیم خانه. من تلفن را از پریز کشیده بودم تا بچه‌ها بخوابند و کسی زنگ نزند و بیدارشان نکند. بعد خوابیدم، اما چه خوابیدنی. نیم ساعت به نیم ساعت از خواب می‌پریدم و خیره می‌شدم به ساعت و با خودم گفتم، "خدایا، من چرا امشب این طوری شده‌ام "

ساعت شش و نیم صبح دیدم موبایل شوهرم زنگ می‌زند. بهروز بلند شد و جواب داد. نگاهش کردم و دیدم دست‌هایش می‌لرزد. نزدیک بود گوشی از دستش بیفتد. گفتم "بهروز، چی شده؟ " رنگش پریده و مثل گچ سفید شده بود. گوشی را قطع کرد و دوید توی اتاق. آن قدر به هم ریخته بود که نمی‌دانست کدام لباس را باید بپوشد. بیشتر نگران شدم. بلند شدم و رفتم طرفش و باز پرسیدم "بهروز، چی شده؟ کی بود؟ " جواب نمی‌داد. با دست‌های لرزان، لباسش را پوشید و دوید رفت بیرون.

دیگر طاقت نیاوردم. دویدم سمت تلفن، وصلش کردم و زنگ زدم به مادرم. مامان تا صدای من را شنید، صدای گریه‌اش بلند شد. وقتی مامان گفت بابایت را زده‌اند، انگار همه ی دنیا را بلند کردند و کوبیدند توی سرم. اصلاً نفهمیدم چطور حاضر شدم و کِی راه افتادم. توی راه که می‌رفتم، خودم را دلداری می‌دادم. می‌گفتم "نه. طوری نمی‌شود. این دفعه هم مثل دفعات قبل است. مگر اولین بار است؟ " زمان جنگ بارها می‌شد که به ما زنگ می‌زدند که پدرتان را برده‌ایم فلان بیمارستان، خودتان را برسانید؛ یا می‌آ‌وردندش خانه، همه جای بدنش تکه پاره؛ صورت، گردن، سینه، دست، پا. فکر می‌کردم از زمان جنگ که بدتر نیست. این دفعه هم مثل دفعه‌های قبل، بابا زنده می‌ماند، ولی این طور نشد. بابا برای همیشه از بین ما رفت. تنها چیزی که بعد شهادت بابا دلم را می‌سوزاند این است که چرا پدرم را زودتر نشناختم. من پدرم را با همه ی مهربانی و بزرگی‌اش شناختم، منتها فقط چند ماه قبل از شهادتش.

 
 

* اگر بخواهید پدرتان را در چند جمله تعریف کنید چه می‌گویید؟

 

** زندگی پدرم، آمیخته با مظلومیت و گمنامی بود و این شرایط تا شهادت وی باقی بود. پدرم مرد جنگ و عمل بود و فکر و قلبش در جبهه‌ها بود و در دوران 8 سال جنگ، فکر و قلبش در جبهه‌ ها بود و در دوران 8 سال جنگ هرگز حاضر به ترک جبهه نشد. کسانی که عمری را با وی گذرانده‌اند می‌دانند که اگر دقیقه‌ای از عمر وی خارج از مسیر تکلیف صرف می‌شد، خودش را نمی‌بخشید و معتقد بود باید شمه‌ای از سیرت علی(ع) را بتواند در زندگی پیاده کند، از این رو وقتی به منزل ما می‌آمد، اگر دو نوع غذا سر سفره بود تأکید می‌کرد یکی از آن دو را برداریم. پدرم سه ماه رجب، شعبان و رمضان را و همچنین روزهای دوشنبه و پنجشنبه هر هفته را روزه بود و اعتقادش این بود که کارها در این حالات از قرب فزون‌تری برخوردار است.

منبع : سایت فرهنگ نیوز

+ نوشته شـــده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعــت11:50 تــوسط قاصدک گمنام |
بار الها!! اجلم را تو به تاخیر انداز چند روزیست دلم تنگ محرم شده است

 

باز باران با ترانه ... می خورد بر بام خانه... یادم آمد کربلا را ... دشت پر شور و بلا را...

گردش یک ظهر غمگین گرم و خونین... لرزش طفلان نالان ... زیر تیغ و نیزهارا ...با صدای

گریه های کودکانه...وندراین صحرای سوزان...میدود طفلی سه ساله... پر ز ناله ...دلشکسته...

پای خسته...باز باران قطره قطره...می چکد از چوب محمل...

خاکهای چادر زینب... به آرامی شود گل...

باز باران با محرم....

 

+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت19:0 تــوسط قاصدک گمنام |
صیاد دلهــا 11
 

 شهید صیاد به روایت خواهرش

یک وقتی مادرمریض بودند و می خواستیم ایشان را نزد دکترببریم.صیاد ابتدامادر رابه قم برد تا

 زیارتی بکنندوسپس به تهران بیایند ومداوابشوند. میگفت : مادرابتدا باید شفایشان را از خدا و

اهل البیت بگیرند وبعد نزد دکتر برویم. 

+ نوشته شـــده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعــت17:20 تــوسط قاصدک گمنام |
دلــــــــــــم!!!

 

عجب آن نیست که آهوی دلم صید تو شد

عجب آن است که من عاشق صیاد شدم.

شادی روح شهدای والا مقام صلوات

+ نوشته شـــده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعــت16:7 تــوسط قاصدک گمنام |
شهادت مادرم زهــــرا (س)
 

سالروز شهادت، معنای هستی، حضرت فاطمه (س) را تسلیت عرض می نماییم.

 

1

 

 

 

 

+ نوشته شـــده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعــت20:32 تــوسط قاصدک گمنام |
آهِ مجنــــــــــــــــــــون ،بوی لیلــــــــــــــــــــــــــــی می دهد

 

 

اگر از گناه مطهري، رجايي هست كه بهشتي باشي !

اگر با هنر شهادت آشنايي مفتح درهاي بهشت مي‌شوي ؛

و اگر با همت، تقوا پيشه كني صياد دلها گردي !

 

 

مرگ کوچکتر از آن است که تا

بشکند قامت مردان خــدا

مرگ موج است وشهادت دریا

رمز فرهیختگی ها این جاست .

 

اللّهُمّ ارزُقنا تُوفیق الشَّهادة فی سَبیلک

+ نوشته شـــده در یکشنبه سوم بهمن 1389ساعــت11:8 تــوسط قاصدک گمنام |
صیاد دلهــــــا9
 

 

 

 

يك وقتي علي به جلسه اي رفته بود كه تمام وزرا در آن حضور داشتند. وقتي همه سخنراني كردند و نوبت به علي رسيد، به او گفتند: "تو يك چيزي بگو. " او گفته بود: "من نمي توانم چيزي بگويم، چون شركت در اين مجلس براي من خيلي گران تمام شد.گناه بزرگي كردم كه به اين مجلس آمدم، چون مگر ما مسلمان نيستيم؟اول كه داخل مجلس آمديم،حتي يك بسم الله نگفتيد،با يك آيه قرآن مجلس را شروع نكرديد. الان كه اينجا را ترك كنم، به قم مي روم و در آنجا طلب استغفار مي كنم.

                                                                                                                                                     منبع:ماهنامه شاهدیاران

                                                                                                      

+ نوشته شـــده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعــت10:10 تــوسط قاصدک گمنام |
صیـــــاد دلها 8
 

 

 

يك روز آقائي يك بسته چاي آورد و گفت: "براي جناب سروان شيرازي آورده‌ام. " وقتي علي آمد، پرسيد: "مادر اين چيست؟ " توضيح دادم، گفت: "دست نزنيد. " اين گذشت و آن مرد دوباره اين كار را تكرار كرد. يك روز در پادگان يكي از درجه داران كه همان مرد بود، به علي اشاره مي كند كه من همان كسي هستم كه برايتان چاي آوردم. اين قضيه در دوران انقلاب بود. علي فرمانده بود و دستور مي دهد گروهان را به خط كنند. سپس بالا رفت و گفت: "آقاي فلاني! لطفاً بگوييد قيمت اين دو بسته چاي چقدر است؟ " اين قدر علني مي خواست نشان دهد كه صياد با پول و هديه خريدني نيست. مي‌خواست ريشه اين سوء استفاده ها را از آغاز بخشكاند.

                                                                                                                   منبع: ماهنامه شاهد یاران

 

 

+ نوشته شـــده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعــت11:20 تــوسط قاصدک گمنام |
صیـاد دلـــها 7
 

يكي از پسرهايم (اكبر) كه در امامقلي يار سرباز بود، در آستانه پيروزي انقلاب از علي دستور مي گيرد كه شما سربازان آسايشگاه را فراري بدهيد و آخر سر با دوستانتان از آنجا خارج شويد. پسرم به حرف علي گوش داد و خدا خواست كه ماشيني سوارش كرد و او را به مشهد آورد. وقتي به خانه آمد،من نفهميدم كه مخفيانه لباس‌هايش را در كارتن گذاشت و خودش به اصفهان نزد علي رفت. وقتي متوجه شدم، از برادر كوچكش اصغر پرسيدم: "اكبر كجاست؟ " او آرام به من اشاره كرد كه پدرش كه در طبقه پايين بود، نشنود. او دوست نداشت بچه ها تن به اين خطرها و مبارزات بدهند و مي خواست كه آنها فقط خدمت سربازي را انجام بدهند. به هر حال من توسط پسرم اصغر كه او نيز از حزب اللهي‌هاي دو آتشه و مثل برادر شهيدش بود، از ماجرا آگاه شدم. اين روحيه مبارزاتي در همه پسرهايم بود و همه از علي درس گرفته بودند.

                                                                                                                    منبع:ماهنامه شاهد یاران

+ نوشته شـــده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعــت11:47 تــوسط قاصدک گمنام |
صیاد دلـــــــــــــها6
 

 

پدرش مخالف ورود علي به ارتش بود و دوست داشت تمام دارائي مان را بفروشيم و برايش هزينه كنيم تا او در رشته رياضي تحصيل كند، چون رياضي‌اش بسيار خوب بود. پدر براي‌اينكه خودش نظامي بود و از اين شهر به آن شهر مي‌رفت و سختي‌هاي زيادي مي‌كشيد‌، نمي‌خواست فرزندش هم همان راه را ادامه بدهد، ولي شهيد بسيار به ورود به ارتش و تحصيل دردانشكده افسري علاقه داشت‌. بچه‌تر كه بود، به پدرش در اواخر دوره خدمت پدرش در ارتش‌، يك جفت چكمه نظامي آمريكايي داده بودند.‌علي همان زمان گفت: "اين‌چكمه‌ها را براي من نگه داريد. " و به اين شكل اعلام علاقه كرد‌، مي‌گفت‌: " پدر! خدمت‌، خدمت است‌، حال مي‌خواهد در ارتش باشد يا جاي ديگر. هيچ فرقي ندارد در كجا باشيم و خدمت كنيم‌. " دوست نداشت كسي عيب ارتش را بگويد و بدگويي كند و آنها را از اين كار نهي مي‌كرد.آن زمان همسايه‌اي داشتيم كه از ارتش بدگويي مي كرد. مي‌گفت‌: "آقاي عزيز! اين حرف‌ها را نزنيد. هرچه باشد ارتش مملكت ماست‌. ما بايد آبادش كنيم و به آن خدمت كنيم‌. " از ويژگي‌هاي او، ‌نظم عجيب و حساس بودن به ‌كارهايش بود. خود را مسئول و موظف به انجام كارها و وعده‌هايش مي‌دانست.

                                                                                                                منبع:ماهنامه شاهدیاران

+ نوشته شـــده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعــت12:24 تــوسط قاصدک گمنام |
صیاد دلـــــــــــــها5
 

 

 

دوست نداشت با هر كسي ارتباط ‌داشته باشد و خيلي برايش مهم بود كه طرف مقابل اهل طاعت و عبادت باشد. قبل از انقلاب هر جور آدمي در ارتش يا جاهاي ديگر ديده مي‌شد و برخي‌اهل كارهاي ناصواب بودند. علي دوست نداشت با هر كسي همراه باشد. آن سالي كه براي كلاس دوازده راهي تهران شد و در مدرسه اميركبير (دارالفنون‌) ثبت ‌نام كرد، يك نفر از آشنايان هم همراه او در مدرسه ثبت ‌نام شد.گفتيم براي هر دو يك خانه در تهران بگيريم كه آنجا درس بخوانند. او با دوستش از يك كوچه و از يك راه به مدرسه مي‌رفتند. يك روز دوستش به او گفت: "بيا از كوچه‌اي برويم كه درآنجا دخترهاي زيادي هستند و ديگر از كوچه سابق نرويم. " علي به حرفش گوش نداد و به ‌راه خود ادامه ‌داد و اين گونه بود كه از همان دوران نوجواني و جواني راه خودش را از ناپاكي‌ها جداكرد.علي ‌آن سال براي امتحان ورودي دانشكده افسري آماده شد. دوستش در آن امتحان مردود شد و مجبور بود دوباره درس بخواند و علي وارد دانشكده شد. وقتي به پدر آن پسر از اوضاع فرزندش ‌خبر دادند،او گفت‌: "چرا به من اطلاع نداده بوديد كه فرزندم اين گونه رفتار مي‌كند؟ " ولي علي دراين باره صحبتي نمي‌كرد، فقط راهش را از دوستش جدا كرده بود. خيلي پاك و نجيب بود.

                                                                                                                                              منبع: ماهنامه شاهد یاران

+ نوشته شـــده در شنبه ششم آذر 1389ساعــت21:4 تــوسط قاصدک گمنام |
صیاد دلها 4
 

 

امیر سپهبد صیاد شیرازی به روایت عکس

 

در خانه با بچه‌ها مثل پدر رفتار مي‌كرد. به همه مي‌گفت: " لباس‌هايتان را خودتان بشوييد و اتو كنيد تا مادر فقط برايتان غذا درست كند. او مسئول انجام كارهاي شما نيست‌. خسته مي‌شود. " در درس دادن و كمك علمي در خانه هم زبانزد بود. برادر دومش ‌وقتي كه تا كلاس ششم خواند، ديگر نمي‌خواست ادامه تحصيل دهد و پدرش او را به مكانيكي ‌فرستاد. يك روز كه با لباس روغني به خانه آمد، گفت ‌كه دوستانش با او سرسنگين هستند و ناراحت شد و تصميم گرفت دوباره به مدرسه برگردد. وقتي علي متوجه اين موضوع شد، به برادرش دلداري داد كه ناراحت نباشد. آن زمان خودش در حال ورود به دانشكده افسري بود و سه ماه از ثبت نام كلاس‌هاي دبيرستان گذشته بود، ولي او به برادرش قول داد كه برادرش را براي امتحان ورودي آماده كند.                        

                                                                                                         منبع:ماهنامه شاهد یاران

+ نوشته شـــده در سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعــت10:46 تــوسط قاصدک گمنام |
صیاد دلــها3
 

 

 

سپهبد علي صياد شيرازي

او خيلي عاطفي بود و آزارش حتي به يك مورچه هم نمي‌رسيد. مسير مدرسه را آرام طي مي‌كرد و برمي‌گشت‌. اواخر دبيرستان با يك پسر رفتگر دوست شده بود و با يكديگر به مدرسه مي‌رفتند. يك بار براي او و برادر كوچكش باراني زمستاني خريديم. تا زماني كه با اين پسر رفتگر بود، باراني نو را به تن نمي‌كرد و لباس‌هاي كهنه‌اش را مي‌پوشيد. همسايه‌ها ‌هميشه مي‌گفتند: "چرا بچه هاي آقاي شيرازي (پدر شهيد)لباس كهنه مي‌پوشند؟ " آن زمان در گرگان زندگي مي‌كرديم و وضع مالي ‌نسبتا خوبي داشتيم، ولي اين گونه رفتار مي‌كرد.

                                                                                   منبع:ماهنامه شاهد یاران

+ نوشته شـــده در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعــت8:14 تــوسط قاصدک گمنام |
صیاد دلـــــــــــــها2

 

روزي او را به باغ ميوه‌اي ‌فرستادم تا برادر كوچكش را از كار ناپسندي كه ‌ميوه كندن از باغ هاي مردم بود، منع كند و او را به خانه بياورد. وقتي به باغ ‌مي رسد و آن ‌انجيرها را مي بيند، در دلش مي گويد: "‌چه ميوه‌هاي بزرگ و خوشمزه‌اي‌! " و خودش هم به هوس مي افتد كمي از آنها بخورد. ناگهان همين كه مي خواهد از پرچين باغ بالا برود، يك مار از لابلاي پرچين بالا مي آيد و به سمت او حركت مي كند. علي پا به فرار مي گذارد و از ترس‌، پشت سرش را نگاه نمي كند. بعد از مدتي در ‌همان عالم نوجواني با خودش فكر مي كند كه خدا خواسته به او نشان ‌بدهد كه هرگز مال حرام نخورد.

                                                                                                       منبع:ماهنامه شاهد یاران

+ نوشته شـــده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعــت8:18 تــوسط قاصدک گمنام |
صیاد مظلـــــــــــــوم
 

 

از مهم ترين خصوصيات علي محبت زياد و درك بالايش بود.وقتي بچه دومم را باردار بودم (برادر شهيد كه 3 سال از او كوچك تر است)، باز به او محبت خاصي داشتم. وقتي كه اين بچه به دنيا آمد، علي ديگر روي زانويم نمي ‌نشست‌. وقتي به او مي ‌گفتم: " چرا از روي زانويم بلند مي شوي‌؟ " با همان لحن كودكانه اش به من مي فهماند كه نوزاد خيلي كوچك است و بايد به او توجه بيشتري بكنم.با آن سن كم،شعور بالايي داشت و مثل آدم بزرگ ها رفتار مي‌ كرد و رفتارهاي بزرگ ‌منشانه از او سر مي ‌زد. به قدري مهربان و دوست داشتني و مظلوم بود كه دايم نگرانش مي ‌شدم و دلم برايش تنگ مي‌شد. برخي اوقات كه به مدرسه مي ‌رفت‌، دنبالش ميرفتم‌  و از دور نگاهش مي ‌كردم تا دلم آرام بگيرد.هميشه در مدرسه يا كوچه،در يك گوشه‌اي  ساكت وآرام مي ايستاد و هيچ حرفي ‌نمي‌ زد،ولی در اطراف او بچه‌هاي‌ مدرسه از شيطنت سر از پا نمي ‌شناختند.

                                                                                            منبع:ماهنامه شاهد یاران

+ نوشته شـــده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعــت11:22 تــوسط قاصدک گمنام |
صیاد دلـــــــــــــــــــــــــــــها
 

علی صیاد شیرازی در سال ۱۳۲۳ شمسی در شهرستان درگز در استان خراسان به دنیا آمد و پس از

تحصیلات دبیرستان، وارد دانشگاه افسری شد. وی در سال ۱۳۴۶ موفق به اخذ درجه کارشناسی از دانشگاه

افسری گردید و پس از طی دوره تخصصی توپخانه، به عنوان استاد در مرکز آموزش توپخانه اصفهان مشغول

 به تدریس شد. او از مخالفان رژیم شاه بود تا جایی که توسط عوامل آن رژیم دستگیر و زندانی شد و در آستانه

 پیروزی انقلاب، در بهمن ۵۷ آزاد گردید.

صیاد شیرازی نقش حساسی در آزادسازی خرمشهر ایفا نمود و حضور او در هشت سال دفاع مقدس، پیروزی

 های متعددی را برای کشور اسلامی به همراه داشت. وی در تیرماه ۱۳۶۵ به فرمان امام به عضویت شورای

 عالی دفاع منصوب شد و در اردیبهشت ،۱۳۶۶ به درجه سرتیپی ارتقاء یافت. امیر شجاع اسلام، در سال

۱۳۶۸ به سمت معاونت بازرسی ستاد ارتش، در شهریور ۱۳۷۲ به سمت جانشین رئیس ستاد کل ارتش و در

 فروردین ،۱۳۷۸ از طرف رهبر به درجه سرلشکری نائل آمد که این درجه با افتخار شهادت به سپهبدی

 ارتقاء یافت. سرانجام امیر سپهبد صیاد شیرازی، جانشین ستاد کل نیروهای مسلح در بامداد بیست و یکم

 فروردین ۱۳۷۸ به دست عوامل گروهک منافقین در تهران به شهادت رسید و در تشییعی با شکوه، با حضور

 رهبر معظم انقلاب اسلامی و انبوه مردم در بهشت زهرا به خاک سپرده شد. سال ۱۳۲۳ در کبود گنبد مشهد به

 دنیا آمد. مادرش شهربانو و پدرش زیاد نام داشت. پدرش، که از عشایر فارس بود، به استخدام ژاندارمری د

ر آمد و سپس به ارتش منتقل شد. او از جاذبه‌ای خاص برخودار بود، از این رو علی تحت تاثیر پدر از کودکی

 به ارتش علاقه مند شد.

 او به همراه پدر و خانواده، مانند دیگر خانواده‌های نظامیان، از شهری به شهری مهاجرت می کرد. شهرهای

 مشهد، گرگان، شاهرود، آمل، گنبد و سرانجام گرگان محل پرورش وی شدند. او سال ششم متوسطه را در

 تهران گذراند و در سال ۱۳۴۲ موفق به اخذ دیپلم گردید. او در سال ۱۳۴۳ در کنکور دانشکده افسری شرکت

 کرد و پذیرفته شد و سرانجام در مهرماه ۱۳۴۶ در رسته توپخانه دانش آموخته شد و با درجه ستوان دومی

 وارد ارتش گردید. او پس از طی دوره آموزشی در شیراز و اصفهان به لشگر تبریز و سپس لشگر زرهی

 کرمانشاه منتقل شد.


 

 علی صیاد شیرازی در سال ۱۳۵۲ به دلیل لیاقت ها و دقت هایش در کار، برای تکمیل تخصص های توپخانه

 از طرف ارتش به آمریکا اعزام شد تا دوره هواسنجی بالستیک را بگذراند. او این دوره آموزشی را در شهر

 فورت سیل از ایالت اوکلاهما، در منطقه‌ای نظامی، با موفقیت طی کرد. او پس از گذراندن دوره، با تخصصی

 جدید و روحیه‌ای با نشاط به ایران مراجعت کرد.

ارتش برای استفاده از دانش نظامی ستوان، او را در سال ۱۳۵۳ به اصفهان ـ مرکز توپخانه ـ منتقل کرد.

 سروان صیاد در اواخر حکومت پهلوی به دلیل این که در بین افسران، تبلیغات ضد رژیم می کرد، ضد

اطلاعات از قرار دادن جنگ افزار در اختیار وی ممانعت کرد و اعلام نمود که از واگذاری مشاغل حساس به

او خودداری شود. سرانجام سروان در ۱۹ بهمن دستگیر و زندانی شد.

دوره دوم زندگی سرگرد صیاد بعد از پیروزی انقلاب آغاز می‌شود: او پس از پیروزی انقلاب با رحیم صفوی

 و حجت الاسلام سالک آشنا می‌شود و با یکدیگر پیمان می بندند که از پادگانهای اصفهان حفاطت نمایند.
 

پس از حوادث کردستان، صیاد با درجه سرگردی به غرب اعزام می گردد. و با هماهنگی ارتش و سپاه سنندج

 را آزاد می کنند. لیاقتهای سرگرد در کردستان موجب می گردد تا با درجه سرهنگی به فرماندهی عملیات غرب

 منصوب گردد. اختلافات سرهنگ علی صیاد شیرازی با بنی صدر اولین رئیس جمهوری اسلامی موجب

برکناری وی و خلع دو درجه می گردد. اما دیری نپایید که بنی صدر سقوط کرد و محمد علی رجایی به ریاست

 جمهوری رسید و سروان مجدداً با دو درجه به غرب کشور اعزام می‌شود. سرهنگ با تاسیس قرارگاه حمزه

 سیدالشهداء لشگرهای ۶۴ ارومیه و ۲۸ کردستان و تیپ های ۲۳ نیروی ویژه هوا برد و تیپ ۳۰ گرگان

 شهرهای بوکان و اشنویه را آزاد کرد.

در هفتم مهرماه ۱۳۶۰ به خاطر رشادت ها و لیاقتها توسط آیت‌الله خمینی به فرماندهی نیروی زمینی منصوب

 شد. او در عملیات طریق القدس، فتح المبین، بیت المقدس، رمضان، مسلم بن عقیل، مطلع الفجر، محرم، والفجر

 ۱، ۲، ۳، ۴، ۸، ۹، عملیات خیبر و بدر و قادر شرکت نمود و پیروزی های بزرگی را برای ایران به ارمغان

 آورد. سرهنگ علی صیاد شیرازی در مرداد سال ۱۳۶۵ از فرماندهی نیروی زمینی استعفا داد و با پیشنهاد

آیت الله خامنه‌ای و تصویب رهبر انقلاب به سمت نمایندگی امام در شورای عالی دفاع منصوب شد.

در سال ۶۶ به درجه سرتیپی نایل آمد. سرتیپ صیاد شیرازی در سال ۶۷ در عملیات مرصاد که مرزهای

 غرب ایران مورد هجوم منافقین قرار گرفته بود منافقین را شکست داد. سرانجام صیاد شیرازی در مقام

 جانشینی ریاست ستاد کل به خدمت مشغول شد. امیر سرتیپ صیاد شیرازی در ۱۶ فروردین ۱۳۷۸ با حکم

 فرماندهی کل قوا به درجه سرلشگری نایل آمد و سرانجام در ۲۱ فروردین۱۳۷۸ به ضرب گلوله منافقین

کوردل به  شهادت رسید.

+ نوشته شـــده در پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعــت15:54 تــوسط قاصدک گمنام |